X
تبلیغات
زیبا یی ها
واسهــــ سیبـــــ ترشمــــــ
اصلا حوصله ندارم .....
+ تاريخ 89/11/29ساعت 16:40 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
ولنتاین مبارک
+ تاريخ 89/11/25ساعت 22:41 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
 سمبلهای ولنتاین شامل موارد زیر میباشد

.
۱- شکل یک قلب ساده و یا تیر خورده: از آنجـایـی کـه قـلب مرکز احساسات عمیق،اصیل و پر شور است. قلب تیر خورده آسیب پذیری عشق را نشان میدهد. هنگامی که شما از سوی معشوق خود طرد میشود. قلب تیر خورده نشانه پیوند و اتحاد زن و مر

د نیز می باشد.

2- کیوپید(CUPID): کـه به شـکل یک کودک برهنه، فربه و بالدار ترسیم میگردد. این کودک شیطان با لبخندی موذیانه تـیـر و کمان نیز با خود حمل میکند. چنانچه یکی از تیرهای این کودک به قلب فردی اصابت کند وی فورا عاشق می شود. کـیوپید در واقع پسر ونوس الهه عشق و زیبایی در افسانه های روم باستان می بـاشد. معنی لغوی آن «آرزو » است. کیوپید برخی اوقات آمور(AMOR) نیز نامیده میگردد. همتای کیوپید در افسانه های یونانی اروس (EROS) نام دارد.

3- کبوتر،قمری و مرغ عشق: این پرندگان نماد وفاداری، پاکی و معصومیت هستند

4- گل رز: گل سرخ شهبانوی گلهاست. نماد جنگ و صلح، عشق و گذشت.

5- تور: جنـس دستـمال خانم هـا را در گـذشـته تشـکـیـل میـداده است. در زمــانهای دیرین رسم برآن بوده که هرگاه دسـتـمال خـانمـی به زمیــن می افتاد مردی که متوجه آن میشده بلافاصله آن را از زمین برداشته و به زن می داد.

6- گره های عشق: از یک سری حلقه های در هم تنیده و بافته شـده تشکـیـل یـــافته اند. این حلقه ها آغاز و پایانی ندارند و نماد عشق جاودانی و پایدار است.

7- علامت”X”: این علامت به معنی بوسه در کارت های تبریک و نامه های روز ولنتاین است.
۸- روبان قرمز: این رسم به زمانهای قدیم بازمیگردد که شوالیه ها هنـگـامیکه عـازم جنـگ بودند نوار یا روسری از معشوقه خود دریافت کرده و آن را به یادگار با خود میبردند.

سالیانه بیش از یک میلیارد کارت تبریک ولنتاین در سراسر جهان رد و بدل میگردد که ۸۵ درصد آنها توسط زنان خریداری میشود.

سالیانه ۵۰ میلیون گل رز و میلیونها جعبه شکلات در سالروز ولنتاین هدیه داده میشود که اغلب آنها را مردان خریداری میکنند.

هدایای روز ولنتاین شامل: گل رز و یا دسته گل کوچک، شکلات، کارت تبریک ولنتاین، عروسک، شمع، یک نامه عاشقانه، یک قطعه شعر عاشقانه و یا هدیه کوچک.

برای جشن گرفتن این روز به یک کافی شاپ و یا برای صرف شام به یک رستوران دنج بروید.

رنگهای روز ولنتاین شامل قرمز، سفید و صورتی است.

+ تاريخ 89/11/22ساعت 19:10 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
از خدا پرسيدم دوست داريد بندگانتان چه بياموزند؟ گفت: "بياموزند
 
كه آنها
 
نمي توانند كسي را وادار كنند، عاشقشان باشد" "بياموزند كه
 
انسانهايي
 
 هستند كه آنها را دوست دارند اما نمي دانند كه چگونه عشقشان
 
را ابراز
 
كنند..."
+ تاريخ 89/11/21ساعت 20:34 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |

جاده ي قلب مرا رهگذري نيست كه نيست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفري نيست كه نيست

آن چنان خيمه زده بر دل من سايه ي درد
كه در او از مه شادي اثري نيست كه نيست

شايد اين قسمت من بود كه بي كس باشم
كه به جز سايه مرا با خبري نيست كه نيست

اين دل خسته زماني پر پروازي داشت
حال از جور زمان بال و پري نيست كه نيست

بس كه تنهايم و يار دگر نيست مرا
بعد مرگ دل من چشم تري نيست كه نيست

شب تاريك ، شده حاكم چشم و دل من
با من شب زده حتي سحري نيست كه نيست

كامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
كه به شيريني مرگم شكري نيست كه نيست

+ تاريخ 89/11/18ساعت 17:37 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |

همچو نی می نالم از سودای دل
 آتشی در سینه دارم جای دل


من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل

 
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل


دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل


ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل


خانه مور است و منزلگاه بوم
 آسمان با همت والای دل


گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل


در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل

+ تاريخ 89/11/18ساعت 17:33 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
بدان که بی قلب نخواهم رفت. با عشق تو با کس دیگر زندگی نخواهم کرد. دوست دارم آن هیچ
 
کسی باشم که نامه هایت را برایش می نویسی و ای کاش آن هیچ کس اجازه خواندن نامه هایت
 
را داشته باشد. تو به من آموختی که عشق با عشقبازی متفاوت است.عشق دست خود آدمنیست.
 
بی خبر و بی اراده می آید.اما عشقبازی دست خود آدم است من از آنچه دست ساز آدمی است بدم
 
می آید. عشق مرا چنان بزرگوار کرده که نمی توانم راضی باشم، مثل دیگران در بستر معشوقم
 
بخوابم . من و عشقم یک وجودیم. ما در هم می خوابیم . دلم برای آنهایی می سوزد که پایبند
 
عشقهایی هستند که با عشقبازی اثبات می شود. من عشق را یافته ام، معشوق بهانه است.اگر تا
 
هفته دیگر طاقت نیاوردم به خانه ات می آیم...

زین پس به یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب بر می خیزم. نه من، که

دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد. و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند.

نور روشنی او را گسترش خواهد داد.و سکوت سنگین این اتاق ، سکوت او را فریاد می کند.

رفت و نمی دانست که بی او ، برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر،برای شنیدن یک آواز

و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها ماندم . 

+ تاريخ 89/11/16ساعت 18:8 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |

ترکم مکن

حتی برای یک روز

زان رو که به انتظار

ایستگاهی متروک خواهم بود

                                     خالی از قطار .

 

ترکم مکن

حتی برای ساعتی

که دلتنگی چون بارانی

به آوارم فرو خواهد ریخت

و غبار

                چون هاله ای.

جای پایت به شنها امیدم می دهد

و مژگانت آرامشم.

 

عزیزترین !

ترکم مکن حتی برای ثانیه ای .

 

وقتی تو نیستی

سرگردان سرگشته این سوال مداومم

                                        که باز خواهی گشت آیا؟

+ تاريخ 89/11/16ساعت 18:7 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد می زد : کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت اقا سفره خالی می خرید...؟

+ تاريخ 89/11/16ساعت 18:4 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
از دوستان مهربونم ممنون که میان و نظر میدن

بازم بیاین ....و بازم نظر بدین....

+ تاريخ 89/11/16ساعت 18:1 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
چشم هارا باید شست...........................

جوجه کلاغه به مادرش گفت:مامان کلاغه !قشنگتراز سیاهی رنگی هست؟؟؟

مامان کلاغه گفت:مگه غیراز سیاهی هم رنگی هست؟؟؟اون وقت جوجه کلاغه باور کرد که قشنگتراز

سیاهی رنگی نیست................................................

باید دید که هرکسی زیبایی رو توچی می بینه شاید شنیدی که میگن :

زیبایی باید در چشمان تو باشد نه چیزی که به ان می نگری

سهراب سپهری چه زیبا گفته:(چشم هارا باید شست/جور دیگر باید دید..........)

+ تاريخ 89/11/16ساعت 17:48 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
در این دنیا همه مسیری رو انتخاب می کنند بعضی ها در طول راه سنگی یا

کلوخی به سرشان می خوره و دیدشان عوض می شه یا می فهمند راهی که

می رفتند باب میلشان نبوده و تصمیم به تغییر مسیر می گیرند اما تلخ است

که گذشت عمر شرایط دیگری به وجود می اورد ما انسان ها همگی به پشتیبان

نیاز داریم و حمایت اطرافیان گرمی خاصی به تلاشمان میدهد اما نباید گذاشت

بهانه ها مانع از شروع تازه ای  شود چرا تلاش های فردی را که برای جبران

گذشته اش کاری انجام میدهد نادیده میگیریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

                                       

 

کوه ناهموار را می شود هموار کرد اما حرف ناهموار را نمی توان

+ تاريخ 89/11/16ساعت 17:47 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جایی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

عشق واقعی به این می گن بعضی ها یاد بگیرن

+ تاريخ 89/11/12ساعت 13:24 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |

بذاز خيال كنم هنوز ترانه هامو مي شنوي

هنوز هوامو داري و هنوز صدامو مي شنوي

 بذار خيال كنم هنوز يه لحظه از نيازتم

 اگه تموم قصه مون  هنوز ترانه سازتم

بذار خيال كنم هنوز پر از تب وتاب مني

 روزا به فكر ديدنم شبا پر از خواب مني

 بذاز خيال كنم تو دل تنگيات

 غروب كه مي شه ياد من مي يفتي

 تويي كه قصه طلوع عشق

 گفتي و دوست دارم و نگفتي

 بذار خيال كنم منم اون كه دلت تنگ براش

 اوني كه وقتي تنهايي پر مي شي از خاطره هاش

 اون كه هنوز دوسش داري

 اون كه هنوز همنفس

 بذاز خيال كنم منم اوني كه بودنش بسه

 دوباره فال حافظ ودوباره توي فالمي

 بذار خيال كنم بذار اگر چه بي خيالمي

 بذاز خيال كنم تو دل تنگيات

 غروب كه مي شه ياد من مي يفتي

 تويي كه قصه طلوع عشق

 گفتي و دوست دارم و نگفتي

+ تاريخ 89/11/12ساعت 13:11 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که می خندد و آشکار است.

هیچ وقت نگو وقت نداری. به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ، توماس جفرسون و آلبرت انیشتین.

هیچ صیادی از جویی حقیر که به گودالی می ریزد مروارید ی صید نخواهد کرد.

همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد.

عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود...

عشق در لحظه پدید می آید.... دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است...

یکی از شاگردان سقراط وی را پرسید: زچه رو هرگزت اندوهگین ندیده ام؟ گفت از آن رو که چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم کند.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود...

زندگی هدیه خداست به تو، طرز زندگی کردن تو هدیه توست به خدا.

انسانی که در نبرد زندگی می خندد قابل ستایش است.

دنیا دو روز است. آن روز که با تو نیست صبور باش و آن روز که با توست مغرور نباش زیرا هر دو پایان پذیر است.

تبسم بدون اینكه دهنده اش را فقیر كند گیرنده اش را ثروتمند می كند

+ تاريخ 89/11/11ساعت 9:28 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
كاش ميدانستي كه درون قلبم خانه اي داري تو كه هميشه آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم كه تويي مونس شبهاي دلم كاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است كاش ميدانستي كه درون قلبم با تبشهاي عشق هم صدا هستي تو .كاش ميدانستي كه وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد كاش ميدانستي....... كاش میدانستی.....
+ تاريخ 89/11/11ساعت 9:20 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
دل سوختن؟ رسم عاشقي اين نيست كه تك و تنها بسوزي و ديگر نماني، ... كاش مي دانستيم كه زودتر از ما، عشق ماست كه براي دوري ما مي سوزد و مي سازد... كاش مي فهميديم كه قدر بودن، قدر عاشقي، قدر عشق چيست و چقدر است، كاش بيراه نمي رفتيم و مي مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ... بازي با كلمات قشنگ است، بازيگري حرفه اي مي خواهد، اما، قسم ، كه حقيقت عشق، وجود هرگونه بازي و بازيسازي را بي نياز از دروغ و نيرنگ مي سازد... نمي دانم! بلد نيستم! من نمي دانم دل سوختن براي چيست؟ مرا سوختني نباشد جز براي عشقم، براي او، براي بودن با او و دور ماندن از او، مي سوزم، آري، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگي، نه به سختي و دل تنگي نمادين اين دنياي پوشالي... آري مي سوزم، از درد دور بودن و عاشقي، از غم اشك و سردي، مي سوزم، اما نمي دانم چرا؟ ... خودي برايم ديگر نمانده است، نمي خواهم، خودي را كه ز عشقم دور مي سازد نمي خواهم، مي سوزانمش، آري، مي سوزانمش هر دل و هر نگاهي كه مرا دور سازد از عشقم، و مي بوسم، مي بويم، مي جويم دلي را، دستي را، سخني را، نگاهي را، هر نسيم و بادي را كه وجودم را به او و عشقم نزديك سازد، من بنده عشقم، بنده عاشقي...

+ تاريخ 89/11/11ساعت 9:17 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري


لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري



آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري



با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري



صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري



عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري



رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري



عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري



روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري


+ تاريخ 89/11/10ساعت 19:20 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
وقتی به اسمون نگاه می کنم پر می شم از تمام احساسات خوب

وقتی ستاره ها رو میبینم دلم می خواد یکی از اونا مال من باشه...

بعضیا می گن هر ادمی یه ستاره داره" من واقعا ارزو می کنم حقیقت داشته باشه که منم یه ستاره داشته باشم که با من دنیا بیاد وبا من زندگی کنه

احساس میکنم ستاره ها خیلی مهربونن چون وقتی همه جا تاریک میشه

اونا بیدار می مونن ودنیای تاریک ما رو روشن میکنن ... کاش ما هم یه کم از ستاره ها یاد می گرفتیم ودنیای بعضیا رو کمی روشن تر می کردیم

+ تاريخ 89/11/10ساعت 19:18 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد

كه قصد دارد از كار خود دست بكشد

و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد

او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت

اين وسايل شامل خودپرستي ، شهوت ، نفرت ، خشم ، آز

حسادت ، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود

ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد

بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد

كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست ؟

شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي ا‌ست

آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است ؟

شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد:

چون اين مؤثرترين وسيله ی من است

هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند

فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم

و كاري را به انجام برسانم

اگر فقط موفق شوم كسي را

به احساس نوميدي ، دلسردی و اندوه وا دارم

مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم . . .

من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام

به همين دليل اين قدر كهنه است
+ تاريخ 89/11/10ساعت 19:18 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
میخوام از دوستان خوبم که نظر میدن تشکر کنم

 

+ تاريخ 89/11/10ساعت 19:5 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
دو بذر در خاک حاصلخیز بهاری کنار هم نشسته بودند .

اولی گفت:من می خواهم رشد کنم من می خواهم ریشه هایم را هرچه عمیق تردردل خاک فرو کنم و شاخه هایم رااز میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم من میخواهم شکوفه های لطیفم را همانند بیرقی رنگی برافشانم ورسیدن بهاررا نوید دهم...

من میخواهم گرمای افتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس کنم .

وبه این ترتیب دانه رویید دومی گفت:من می ترسم اگرمن ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم نمی دانم که در تاریکی با چه چیز هایی روبه رو خواهم شد اگراز میان خاک ها بالای سرم را نگاه کنم امکان دارد شاخه های لطیفم اسیب ببیند...نه همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصتی بهتر نصیبم شود وبه این ترتیب دانه منتظر ماند .

مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کندوکاو زمین بود دانه را دید ودر یک چشم به هم زدن ان را خورد...

انسان هایی که ازحرکت و رشد می ترسند به وسیله زندگی بلعیده می شوند .

 

پ.ن۱:زندگی همچون بادکنکی دردستان کودکی است که همیشه ترس از ترکیدن ان لذت داشتنش را ازبین می برد

                                                 موفق باشید

+ تاريخ 89/11/09ساعت 18:28 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
فکرمی کنی طوطی خوشبخته یاکلاغ؟؟؟حتماتوهم مثل بقیه به خاطر خوشرنگی پروبال طوطی اونو

سعادتمندمی دونی !!!امااگه یه خرده بهتربه زندگی اونانگاه کنی می بینی سیاهی پروصدای ازاردهنده

قارقار کلاغ یه نعمت براش.واسه اینکه طوطی روبه خاطرهمون قشنگی ظاهروصداش توی قفس حبس

می کننداماکلاغ ازادو رهاست وهیچ هراس ودلهره ازدست دادن ازادی وحبس شدن درقفس رونداره پس

به دنبال زیبایی ظاهر نباش چون بهترین زیبایی این است که باباطن خودت کناربیایی ووقتی به اینه نگاه

می کنی به شخصیت خودت لبخند بزنی نه این که ازقیافه ات ایراد بگیری که چرادماغت بزرگه /کاش لبام

این جوری بود/کاش رنگ پوستم این طور بود و...........................!!!!!!!!

+ تاريخ 89/11/09ساعت 18:28 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
زندگی زیباست...........زشتی های ان تقصیرماست..........درمسیرش هرچه نازیباست...........ان تدبیرماست......................زندگی اب روانیست ............روان می گذرد........انچه تقدیرمنو توست........................همان می گذرد.........

دوستی شوخی سرد بین ادم هاست ..............بازی شیرین گرگم به هواست.........واسه کشتن غرورمنو تو دوستی توطئه ثانیه هاست.........

توزندگی افرادی هستند که مثل قطار شهربازی می مونند ازبودن بااونالذت می بریولی باهاشون به جایی نمی رسی.............

بی گناهی کم گناهی نیست دردیوان عشق................یوسف ازدامان پاک خودبه زندان رفته است.....

بهتراست دوبارسوال کنی.............تااینکه یکبارراه رااشتباه بروی

پ.ن۱:هرچه یخ بزند ضدیخش میزنند.............وای به روزیکه یخ بزند ضد یخ........

+ تاريخ 89/11/09ساعت 18:26 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
نظر یادتون نره!!!!
+ تاريخ 89/11/07ساعت 11:6 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
روزی مردی خواب عجیبی دید دید که رفته پیش فرشته ها وبه کارهای اونا نگاه می کنه...

هنگام ورود دسته بزرگی ازفرشتگان را دید که سخت مشغول کارند وتندتند نامه هایی را که توسط

پیک هااززمین می رسند بازمی کنند وانهاراداخل جعبه هایی می گذارند مرد از فرشته پرسید :شماچه می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای راباز میکرد گفت:اینجابخش دریافت است ومادعاها وتقاضاهای مردم ازخداوندراتحویل می گیریم.

مردکمی جلوتر رفت بازدسته بزرگی ازفرشتگان را دید که کاغذهایی راداخل پاکت می کنند وانهارا توسط پیک هایی به زمین می فرستند/مردپرسید شماچه می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت :این جا بخش ارسال است وما الطافورحمت های خداوندرا برای بندگان به زمین می فرستیم مردکمی جلوتر رفت ویک فرشته را دید که بیکار نشسته /مردباتعجب ازفرشته پرسید شمااینجاچه می کنید وچرابی کارید؟فرشته جواب داد:اینجا بخش تصدیق جواب است مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده کمی جواب می دهند .

مرد از فرشته پرسید :مردم چه گونه می توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ داد :بسیار ساده فقط کافی است بگویند:::::

                                خدا یا شکر

فقط دعااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ تاريخ 89/11/07ساعت 11:3 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |
زندگی مثل پیازاست که هربرگش راورق بزنی اشکت درمیاره

دیوانگی است که ازهمه گل های رزتنهابه خاطراینکه خاریکی ازانها دردست مافرورفته متنفرباشیم

دیوانگی است که همه رویاهای خودرا تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته رهاکنیم

ازشیشه جلوبه زندگی نگاه کنیدنه ازاینه روبه عقب

+ تاريخ 89/11/07ساعت 11:1 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه

پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.

معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی

که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.


معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟

بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد : ..........این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه

آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد

می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته

نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید

 

+ تاريخ 89/11/07ساعت 10:59 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |

عـشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است... عــشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است !

عــشق ديدن نيست بلکه احساس کردن اســـت... عــشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن

و ادامه دادن است

 

+ تاريخ 89/11/07ساعت 10:52 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |

از خدا پرسیدم چی دوست داری؟

گفت :سخاوت

دیوانه گفت: حماقت

غم گفت: ملامت

کوه گفت:صلابت

معشوق گفت: نگاهت

فدای تو که گفتی: رفاقت

+ تاريخ 89/11/07ساعت 10:50 نويسنده پریــــــــ ـ ـ ـ سا |